تبليغاتX
فرصت برای دوست داشتن همیشه هست

فرصت برای دوست داشتن همیشه هست

شعر و ارب

بخند.به من.به لباس سپیدی که......بخند .به عشق بخند.به اسم این وبلاگ بخند.به دروغ ..................به فرصتی که نیست...به منی که نیستم ...به سفر بخند.وبرای عشق بلندتر بخند .بلندتر.خیلی دورم...خیلی دوری..

کسی بند های کتانی ام را به هم گره نزده

وبه هیچ کجای زمین بند نیستم

سیگار نکشیده

مرد شدم

تا کمربند پدر به گریه ام نیندازد

گاهی

که ایستاده است در رویایم

پشت درختی..

 مرا می بیند

کنار پنجره دستی تکانم میدهد.

هزار پنجره هم پدر را عاشق نمی کند

ببین آجرها تا کجا بالا آمده اند.

به هیچ کجای زمین بند نیستم که آویزان مانده ام

از طنابی به سقف...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مرجانه حمیدی  | 

سلام

هر چند که از فلک الافلاک با جیب پر بر نگشتیم اما با دست پرودل پراومدیم

همین که از جمله آدم های محدودی بودیم که سید الیاس علوی رو برای آخرین بار در ایران دیدیم و امین روشنی زاد میز بان ما بودو ....................................................................................................

برای شهری که بزرگتر بود

دست از هر که کشیدم به تو دست کشیدم

باران نگیر گرچه از زیر چتر

نیامدم

نه!قرار نیست

با چشمه های کوچک شهری

از کوه های لرستان جاری شوم

قرار نیست!

در خرم آباد پای کسی بر دامنم گیر کند

بیا برگردیم

فلک الافلاک گل های روسری ام را

به باد می دهد

اتو بوس ها مسیرشان به ما نمی خورد

بیا پیاده برگردیم

به آدم ها خیره شویم /جزیره هایی کشف کنیم

که روبه روی هم اندو یکدیگر را نمی بینند

قول میدهم!

 قول میدهم عینک بزنم

تا دوباره کسی عاشقم نشود................

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 11:41 قبل از ظهر  توسط مرجانه حمیدی  | 

میرم . شاید دغد غه های خرم آبادی دوستای خرم آبادیم واقعا چیز عجیبی باشه که قراره یکی سکته کنه ویکی لذت لباس سپید و از دختری بگیره ویکی.........................................................

 با این که به اکثر شهر های ایران رفتم و چیزی نمی تونه تا وقتی نخوام روم تا ثیر بذاره  خرم آباد  قدرت این وداره که حس تازه ای در من ایجاد کنه..........

به هر حال جای همه دوستام در جشنواره فلک والافلاک خالی.............

دیگر دلواپس باران نمی شوم

وقتی خیس ترین رویا

تمام خیابان را برایم چتر می شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 10:38 قبل از ظهر  توسط مرجانه حمیدی  | 

حالا که عاشقانه هایمان

کوههای ست که به هم نمی رسند

من

در گله ی آهوانی که رم کرده اند

از جنگل های تو دور می شوم.

بگذریم

پشت این جنگل گاهی دنیا آنقدر کوچک است

که توی خیابان به هم می خوریم و

یادت می افتد هنوز زیبا بوده ام.......

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مرجانه حمیدی  | 

سلام

دغدغه های کار و تحصیل مرا به روزمرگی کشاند تا بروز بودن و ایجاد وبلاگ به تاخیر افتد.اما تلنگرمعجزه ی کتابی که نزد من نزول کرد کافی بود که از حاشیه دور شوم و دوباره دلشیفتگی ام به ادبیات گل کند.

 

 

اشتباه گرفته ای

دریا را

با کسی که موج برش نمی دارد

گاهی که دوستت دارم را به آب می زنی.

اشتباه گرفته ای

تا من بوده ام

زمین بوده و چهار دیواری که از بس بلند نبوده

دست کسی به من رسید.

زنده ای!

و این گناه دریا نبودن من است

که تو را توی این

                   دامن آبی

                              غرق نکرده ام.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم بهمن 1385ساعت 8:28 بعد از ظهر  توسط مرجانه حمیدی  |