بخند.به من.به لباس سپیدی که......بخند .به عشق بخند.به اسم این وبلاگ بخند.به دروغ ..................به فرصتی که نیست...به منی که نیستم ...به سفر بخند.وبرای عشق بلندتر بخند .بلندتر.خیلی دورم...خیلی دوری..
کسی بند های کتانی ام را به هم گره نزده
وبه هیچ کجای زمین بند نیستم
سیگار نکشیده
مرد شدم
تا کمربند پدر به گریه ام نیندازد
گاهی
که ایستاده است در رویایم
پشت درختی..
مرا می بیند
کنار پنجره دستی تکانم میدهد.
هزار پنجره هم پدر را عاشق نمی کند
ببین آجرها تا کجا بالا آمده اند.
به هیچ کجای زمین بند نیستم که آویزان مانده ام
از طنابی به سقف...
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط مرجانه حمیدی
|